چهارشنبه، آبان ۲۵، ۱۳۸۴

خوش يه حالت رابينسون

گاهي وقتها به شدت به رابينسون كروزوئه حسادت مي‌كنم. جزيره خودش را داشت، غار خودش را داشت، شكار مي‌كرد، ماهي مي‌گرفت، ميوه ميچيد و براي تنها چيزي كه مي‌جنگيد زنده ماندن در محيطي عاري از هر انسان بود. مجبور بود براي تلف نشدن از گرسنگي، تشنگي، سرما و بيماري با محيط وحشي اطراف بجنگد. هر دقيقه از زندگيش نقشه كشي براي بقا بود. اما مجبور نبود در جامعه متمدن انساني براي رهايي از چنبره آداب، رسوم، عقايد مختلف و متغير و گاه متضاد اجزاء تشكيل دهنده اين جامعه بجنگد. مجبور نبود براي توجيه اطرافيان نسبت به برداشتهاي اشتباه از رفتار و گفتار خود، خودش را به در و ديوار بزند. مجبور نبود براي جبران اشتباهات گذشته خود اشتباهات بزرگتري مرتكب شود. در اين جامعه متمدن مجبور نبود با افرادي كه به شدت احساس اشتراك فكري مي‌كرد درباره بديهي‌ترين اصول پذيرفته شده توسط خودش وارد بحث و دعوا بشود. زندگيش سخت بود اما مشكلاتش در تنهايي خودش بود. از تمام مظاهر و مواهب زندگي متمدن دور بود، عشق و محبت و عاطفه اطرافيان را در دسترس نداشت، تكيه‌گاه و دوست نداشت (گرچه بعدا جمعه را يافت)، رفاه و آسايش و برخورداري از لذات زندگي آرزويي دست‌نايافتني برايش بود اما هرچه بود خودش بود. نمي‌دانم، شايد بايد اينها را از خودش پرسيد. اما بدانيد، گاهي وقتها به شدت به او حسادت مي‌كنم. گاهي وقتها مثل امروز كه با سردرد و احساس مرگ از خواب بيدار شدم.

هیچ نظری موجود نیست: