شنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۵

نمايشنامه‌اي در دو پرده

تمام آدمهاي اين داستان واقعي هستند اما اتفاقات كاملا خيالي است! ا
زمان: يك روز بعد از ظهر
مكان: متحرك، داخل يك تاكسي پيكان فرسوده دودزا
مسير حركت: از ميدان هفت‌تير به سمت ميدان انقلاب
شخصيتها: راننده، آقاي صندلي عقب، خانم صندلي عقب، آقاي صندلي جلو، من
فضا: من، آقاي صندلي عقب و خانم صندلي عقب كه به نظر مي‌رسد زن و شوهر، نامزد يا هر چيز ديگري باشند روي صندلي عقب تاكسي نشسته‌ايم. آقاي صندلي جلو هم قاعدتا جلو نشسته است. تكليف راننده هم كه معلوم است. مبدا همه مسافران ميدان هفت‌تير و مقصد همه ميدان انقلاب است. ا
پس از راه افتادن تاكسي و قبل از رسيدن به پل كريمخان

من: آقاي راننده، اگر همه مسافران انقلاب پياده مي‌شوند، پيشنهاد مي‌كنم بجاي مسير مستقيم از خيابان آبان برويم كه به ترافيك ميدان وليعصر نخوريم. ا

آقاي صندلي عقب: يعني چه آقا! براي همه تعيين تكليف مي‌كني؟ مسير اين تاكسيها بلوار كشاورز است. ا

خانم صندلي عقب [با صدايي آهسته در گوش آقاي صندلي عقب نجوا مي‌كند]: حالا تو باز خودتو عصباني نكن براي يه حرف بيخود. ا

من: آقاي محترم. بنده براي كسي تعيين تكليف نكردم. عرض كردم اگر مسير همه انقلاب است، بعد هم پيشنهاد كردم. در ضمن حرفم هم اصلا بيخود نيست. ا
راننده [در كمال تعجب من و بقيه مسافران]: ببينيد مسافران عزيز، اينجا مساله دموكراسي مطرح است. از همه راي‌گيري مي‌كنيم، راي اكثريت تعيين كننده است. ا

آقاي صندلي عقب: نخير آقا دموركاسي كيلو چنده؟ شما بايد مسير خودتو بري، قانون همينو ميگه، عرف همينو ميگه، شرع همينو ميگه.

آقاي صندلي جلو [برمي‌گردد و رو به عقب مي‌گويد]: بابا تو رو خدا ديگه تو اين مساله پاي شرع رو وسط نكشيد هر چي بدبختي داريم از اين قاطي كردن همه چيز با همه چيزه. ا
خانم صندلي عقب [باز هم با صدايي آهسته در گوش آقاي صندلي عقب نجوا مي‌كند]: اون مسير كه براي ما هم بهتره ميخوايم بريم سر وصال. ا

آقاي صندلي عقب [با صدايي نه چندان آهسته در گوش خانم صندلي عقب نجوا مي‌كند]: مي‌دونم ولي من بايد حال اين بچه قرتي رو بگيرم. ا

من: آقاي راننده، اصلا من اشتباه كردم. تا بيشتر فحش نخوردم لطفا مسير قبلي خودتونو ادامه بديد. ا

راننده: نخير ديگه نميشه رسيدم سر آبان بايد بپيچم! ا

آقاي صندلي عقب: ديدي بچه پررو آخر كار خودت رو كردي ما رو از كار و زندگي انداختي؟ حالتو ميگيرم فكر نكن اينجا شهر هرته! ا

من: اصلا آقا نگهدار من پياده مي‌شم حوصله جنگ و دعوا ندارم. ا

آقاي راننده: كرايه تا انقلاب رو بايد بدي ها! ا

(پايان قسمت اول)

۲ نظر:

. گفت...

خيلي باهال بود . اميدوارم بيش تر از دو قسمت باشه

ناشناس گفت...

كجايي بابا نيستي آقا رضا