شنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۴

شما هم؟

اسمش رو حسادت نمي‌ذارم، يه جور سرخوردگي. انتظاري كه از خودت داشته باشي و برآورده نشه. سطحي كه خودت رو تو اون تصور مي‍كني ولي متوجه مي‌شي كه خيلي پايين تري. كسايي كه موقع مدرسه رفتنت جاي خودشون رو خيس مي‌كردن يا دستشون مدام تو دماغشون بود، ميبيني كه از تو بالاتر پريدن يا اينجوري كه پيش مي‌رن بالاتر ميپرن. چرا اينجوريه؟ يادمه خودم هم وقتي بزرگترا رو مي‌ديدم كه تو جواب يه سوال ساده كه من يه الف بچه مثل آب خوردن بلدم ميمونن كلي حال ميكردم. وقتي تمام جواباي "مسابقه هفته" رو ميدادم، قند تو دل بابام آب مي‌شد كه آي قربون بچم برم. تو فاميل و دوست و آشنا به تمام صفات خوب مثل باهوشي، مودب بودن، پركاربودن و ... معروف بودم. ولي خودم رو كه نمي‌تونم گول بزنم. يه آدم متوسط به پايين كه درجا مي‍زنه. مثل خر بامزي كه وسط ميدون مسابقه نشست تا همه ازش جلو بزنن. شايد سن كه بالا ميره، رشد انساني آدم هم متوقف ميشه؟ ولي من آدمايي رو مي‌شناسم كه هر چي سنشون بالاتر رفته، خودشون هم بالا رفتن. نميدونم، شايد توقعم از خودم زياده؟ شايد از اول اگر خودمو خيلي دست بالا نمي‌گرفتم، الان به ايني كه هستم يا دارم مي‌شم راضي بودم؟ شايد اين كه فقط بالاتر از خودم رو دارم ميبينم كار دستم داده؟ شايد هنوز هم خوب و گل و بلبلم و فقط يه احساس افسردگي آني باعث شده اين خزعبلات رو سر هم كنم؟ نمي‌دونم شايد... 1

----------------------------------------
لازم مي‌دونم در همين جا به همه خوانندگان عزيز اخطار كنم كه اگر برام كامنت نذاريد، ناراحت ميشم! تهديدم يه چيزي تو مايه‌هاي ارسال پرونده به شوراي امنيت بود نه؟! 1

۲ نظر:

maryam گفت...

همدردیم همشاگردی جان سابق!

. گفت...

اين درد خيلي همه گيره، من هر كسي رو كه دارم دور و برم مي بينم دچار همين موضوع هستش و مخصوصا اين كه خيلي ها به يه جايي مي رسن كه ديگه به هيچ چيز بلند مدتي هم نمي تونن فكر كنن چون زندگي هامون با زندگي استاندارد سازگاري نداره و مجبوريم بدوييم دنبال هيچي