شنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۴

سوژه

سوژه ها در ذهنم چرخ مي‌خورند. هر كدام ادعا مي‌كنند بكرتر و جذاب تر هستند و حتي يكي از سوژه ها با اعتماد به نفس كامل مي‌گويد كه فقط چخوف من را در ذهن داشته ولي اجل و سل مهلتش نداده و در حسرت روي كاغذ آوردن من مرده. با بيزاري به او مي‌گويم خفه شود و گرنه مثل يك دندان كرم خورده از مغزم بيرون مي‌اندازمش. چند سوژه نجيب هم هستند. ادعايي ندارند و با فروتني مي‌گويند كه اگر دوست دارم و حوصله، آنها را روي كاغذ بياورم. نميدانم شايد هم رفتارم با سوژه چخوفي آنها را ترسانده باشد. اما يك سوژه خود را آن پشت ها پنهان كرده و بيرون نمي‌آيد. از قضا، سوژه اي هم هست كه احساس مي‌كنم دوستش خواهم داشت. سوژه اي كه از مدتها پيش يك جاي ذهنم را قلقلك مي‌داد. شايد يكي از عقده هاي كودكي باشد كه هنوز فرصت سرباز كردن پيدا نكرده يا شايد خشم پنهاني از قواعد حاكم اجتماعي و فرهنگي باشد. نميدانم چكار كنم. با دستانم سرم را ميگيرم و فشار ميدهم. درد لذت بخشي براي مدت كوتاهي، شايد چند لحظه؛ باعث مي‌شود سوژه ها عقب نشيني كنند و به مكان استراحت خود در پنهان ترين زواياي ذهنم بروند اما اين آسايش خيلي زودگذر است. راه حل هميشگي را انتخاب مي‌كنم. خوشبختانه سوژه ها خيلي زودباور هستند. پس به آنها ميگويم: فردا، همين فردا يكي از شما را انتخاب و روي كاغذ مي‌آورم. چقدر همه شان خوشحال مي‌شوند! حالا مي‌توانم به كارهايم برسم. آه خدايا! آن سوژه پنهان چه بود؟

۱ نظر:

ناشناس گفت...

ahura nemitonesty nazaret ro moadabanetar begi,mimordii??????!!!!!!matne jlebi bood,aghaye reza.