مرد سرش را به ميز تكيه داده بود. هرچند دقيقه يكبار سرش را بالا ميآورد و به ساعت ديواري رنگ و رو رفتهاي كه به ديوار مقابل آويزان بود و صداي تيك تاك يكنواخت آن تنها صدايي بود كه سكوت اتاق را ميشكست نگاه ميكرد. در نور ضعيف چراغ ميشد صورت مرد را كه با ريشي چند روزه و نامنظم پوشيده شده بود ديد. چشمان سرخ و خسته و موهاي آشفته مرد نشان از بيخوابي طولاني داشت. تنها تزيين ميزي كه مرد به آن تكيه داده بود، زيرسيگاري فلزي بود كه سطح آن زير انبوه ته سيگارهاي پراكنده پنهان شده بود. ساعت ديواري، صبح را نشان ميداد. زير دست مرد، يك دسته كاغذ بود كه خطوطي ناخوانا و گسسته كه خط خوردگي هاي زيادي در آنها به چشم ميخورد نوشته شده بودند. هر از چندگاهي، مرد پس از بلند كردن سر خود از روي ميز و نگاه كردن به ساعت ديواري، سر خود را با زاويه نود درجه ميچرخاند و به در چوبي و مشبك اتاق كه به جاي شيشه در حفره آن مقوا جاسازي شده بود نگاهي ميانداخت. حالا تقريبا نزديك ظهر بود و باريكه نوري كه از ميان درز در اتاق به داخل وارد ميشدند بخشي از سر و صورت مرد را با گرماي خود نوازش ميداد. وقتي كه مرد دستانش را داخل موهايش ميكرد و بيرون ميآورد، ذراتي از گرد و غبار مانند هاله دور سر مقدسين براي لحظاتي دور سر مرد به گردش در ميامد و دوباره ناپديد ميشد. حالا ساعت ديواري شب را نشان ميداد و در تاريكي محيط بيرون، نور چراغ قويتر مينمود. مرد دوباره سرش را از روي ميز بلند كرد و به ساعت نگاهي كرد. براي لحظاتي سر خود را به طرف در برگرداند. سپس آه كوتاهي كشيد و صندلي فلزي خود را به عقب هل داد. كشوي ميز را باز كرد و از داخل كشو كه يك بسته باتري نو، چند باتري استفاده شده و يك بسته سيگار در آن به چشم ميخورد، يك باتري نو بيرون آورد. از پشت ميز بلند شد، ساعت ديواري را برداشت و باتري آن را عوض كرد. باتري كهنه را داخل كشو انداخت. پشت ميز نشست و سرش را به ميز تكيه داد
۱ نظر:
رضای گرامیام
این لی کوییدفکشن، توی کار حرفه ای که مارا بیچاره کرده است، اما خوشحالم که اینجا نشانه نوشتههای دوستی گرامیست و هیچ ربطی به تحکیم خاک و پایل زدن و هزار دردسر دیگر ندارد.در ضمن با تشکر، لینکتان را هم افزودم
ارسال یک نظر