دوشنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۴

يك خاطره ناخوشايند

مسافرت هميشه خاطرات تلخ و شيرين داره. الان ميخوام يكي از اون تلخاشو برات بگم. البته از نظر من تلخ. با ماشين پدر نامزدم به همراه خودش داشتيم ميرفتيم سر جاده تا يكي از اقوام رو كه قرار بود بياد ويلاي محل سكونت ما راهنمايي كنيم. در مسير و جلوي ماشين ما، چند پسربچه سوار يك تيلر (موتور كوچكي كه در كارهاي كشاورزي كاربرد دارد) شده بودند و باركشي هم به پشت تيلر وصل شده بود. سر يه پيچ، پسري كه راننده تيلر بود نتونست كنترلش كنه و مجبور شد بياد عقب و خورد به ماشين ما. سپر ماشين يه خورده زخم شد و تو رفت. من با عصبانيت پريدم پايين و سر اون بچه داد زدم. گفتم آخه تو كه بلد نيستي چرا سوار مي شي. بيچاره خودش خيلي ترسيده بود. احتمالا فكر كرده بود الان حاصل دسترنج چند ماهش رو بايد بده تا ماشين تي تيش ماماني ما درست بشه. خلاصه ما بي خيال شديم و رفتيم اما بعدا خيلي سر اين قضيه ناراحت شدم. البته واقعا از دست دادن كنترلم كار خودم نبود. ولي از حالت چهره اون پسر وقتي هول كرده بود معلوم بود كه چقدر ترسيده. اميدوارم از من كينه‌اي به دل نگرفته باشه. شما فكر مي‌كنيد گرفته؟
راستي چرا ما نميتونيم تو لحظات بحراني رفتارهامون رو كنترل كنيم؟ چرا بايد كاري كنيم كه بعدا پشيمون بشيم؟ فكر ميكنيد چكار ميشه كرد كه بتونيم كنترل بيشتري رو رفتارامون داشته باشيم؟

هیچ نظری موجود نیست: