شنبه، خرداد ۰۴، ۱۳۸۷

سوم خرداد61 - سوم خرداد 87

دو برش از يك زمان، اما با 27 سال فاصله

برش اول: سوم خرداد 1361

از شب قبل، رزمندگان در حال حمله هستند. عمليات بيت‌المقدس با شدت در جريان است. جهان‌آرا شهيد شده، اما شهادت او خون تازه‌اي است در رگهاي رزمندگان. سربازان، شجاع و دلاور هستند. خاك خود را مي‌پرستند و همه زنان ايران را ناموس خود مي‌پندارند و كوچكترين تعدي به آنان را برنمي‌تابند. حادثه سوسنگرد، خون آنان را به جوش آورده و در پي به ذلت كشاندن دشمن هستند. فرماندهان، جوان اما خردمند و سلحشور هستند. پابپاي سربازان دليرانه مي‌جنگند تا يا شهيد شده يا شاهد پيروزي را در آغوش بكشند. صبح سوم خرداد، خرمشهر آزاد مي‌شود. همه ديوانه‌وار شاد مي‌شوند و به رقص و پاي‌كوبي درمي‌آيند. بستني و شيريني در شهرها پخش مي‌شود. چه طعم خوبي دارد آن بستني.

برش دوم: سوم خرداد 1387 - ساعت 7 بعد از ظهر

مكات: تهران، روبروي پارك ملت. جلوي در مغازه بستني‌فروشي صفي چند متري ايجاد شده. دوستان، زنان و شوهران، خواهر و برادر، پدر يا مادر در صف استاده‌اند تا بستني بخرند. بچه كوچكي مشتاقانه از درون كالسكه سرك مي‌كشد تا ببيند پدر چه وقت آن بستني خوشرنگ سبز و قرمز را به دستش مي‌دهد. همهمه و شلوغي در كار نيست. مزاحمتي براي ساير عابران ايجاد نمي‌شود چون پياده‌رو به همت شهرداري عريض شده است. ناگهان 6-7 موتور اسپرت كه هر كدام دو سوار دارند با صداهاي وحشتناك به پياده‌رو و صف بستني هجوم مي‌آورند. باورم نمي‌شود. سرباز هستند! دست هر كدام باتومي سياه است. فحش مي‌دهند. مي‌گويند گم شويد. گورتان را گم كنيد. بساطتان را جمع كنيد. و با باتوم مي‌زنند. به بساط بستني فروشي، به نرده‌هاي مغازه‌ها، عربده مي‌كشند. دختران جوان به گريه مي‌افتند. مردها هم مي‌ترسند اما بيشتر خشمگين مي شوند. سربازها از ته حلق فرياد ميزنند و فحش مي‌دهند. پدرها و مادرها جلوي چشم و گوش فرزندان را مي‌گيرند. همه به خيابان پناه مي‌برند اما حساب اينجا را هم كرده‌اند. يكي از موتورها به خيابان مي‌آيد و جمع ترسيده و پريشان را تار و مار مي‌كند. باتوم بر ماشيني فرود مي‌آيد. افسر راهنمايي و رانندگي، هاج و واج به صحنه نگاه مي‌كند. اصلا يادش رفته بايد ماشينها را هدايت كند. حتما از اينكه مهاجمان به نحوي همكارش محسوب مي‌شوند خشنود نيست. بچه كوچك داخل كالسكه، خودش را جمع مي‌كند و در حالي كه هق هق مي‌كند در كالسكه‌اش فرو مي‌رود. او ديگر بستني دوست نخواهد داشت. اين زنان و دختران، ديگر ناموس اين سربازان و فرمانده‌شان نيستند. دشمن هستند. دشمن. بايد كتك بخورند. بايد بترسند تا آدم شوند و ديگر بستني نخواهند. آن هم جلوي پارك ملت. بعد از 2 دقيقه موتورسوارها رفته‌اند. صاحبان بستني‌فروشي سرك ميكشند و كنترل مي‌كنند. بعد از 5 دقيقه، همه‌چيز مثل روز اولش است با اين تفاوت كه با هر ليس به بستني، فحشي نثار سربازان، فرمانده‌اش و ديگراني كه بالاتر نشسته‌اند مي‌شود. تخم نفرت كاشته شده و بايد منتظر درو محصولش بود. "الملك يبقي مع‌الكفر و لا يبقي مع‌الظلم"

اين واقعه را شاهد بودم و نسبت به آنچه اتفاق افتاد، واوي كم يا زياد نكردم.

۲ نظر:

هوس مبهم گفت...

عجب گل و بلبلی . ولی میدونی که خرد جمعی تا به این نتیجه برسه که باید چیزی عوض بشه کلی طول میکشه و اون مملکت فرهنگش داره از بین میره

ناشناس گفت...

خدا آخر عاقبت همه ما رو بخیر کنه
اگر رئیسان و بزرگان این قوم نمیدانند که چنین اتفاقاتی گاه و بیگاه روی میدهد که لایق مهتری نیستند و اگر بدانند و دم نزنند که وای بر ما و اگر به دستورشان بوده خدا بر همه مردم ایران رحم کند
.
.
این مملکت دیگر جای زندگی نیست
با اجازه لینک پست رو بر میدارم