آيينه عبرت!
تقريبا دو ماهه كه مطلبي ننوشتم. حتي شرمنده بعضي از دوستان هم هستم كه آدرسشون عوض شده و من به روز نكردم. اگر بدونيد كه اين دو ماهه چه حال و روزگاري داشتم، حتما حق رو به من ميديد . آخه ناسلامتي در حال گذر از دوران شيرين تجرد به دوران نامعلوم تاهل بودم! (اميدوارم عيال اين پست رو هم فرصت نكنه بخونه). خلاصه، بله اول و آخر عمرم در اين زمينه رو هم گفتم و شدم مرد خانواده. ضرب المثل موش و سوراخ و جارو هم واقعا در مورد من گفتند چون تو اين هاگير واگير عروسي و مهمون شهرستان و جابجايي، به سرم زد كه خونه رو هم تغيير بدم. الهي هيچوقت روز بد نبينيد و با عمله و بنا و گچكار و كاشيكار و نقاش و لوله كش و كابينت ساز، اون هم از نوع زبون نفهمش سرو كارتون نيفته. من كه ميخواستم فقط يه ديوار آشپزخونه رو بردارم و كابينت رو عوض كنم، مجبور شدم طبق توصيه آقاي مهندس حاج علي (بناي مربوطه) تمامن خونه رو گچكاري هم بنمايم. ديگه ريخت و قيافه خودم هم كه ناسلامتي داماد بودم شده بود عين عملههاي سرگذر منهاي كلاه نمدي. بعدش هم كه كاشي آشپزخونه و سنگ كف و كابينت و نقاشي و از همه بدتر تميز كردن كثافتكاريهاي آقايان و چيدن خونه و .... . خلاصه تو اين دوماهه حداقل 3، 4 كيلو وزن كم كردم و تقريبا ناپديد شدم. اونايي كه منو ديدن ميدونين كه اين 3، 4 كيلو براي من خيليه . از دو هفته مونده به عروسي هم كه حماليهاي مربوطه شروع شده و تا همين الان كه سه روز از عروسي گذشته، همچنان ادامه داره. ولي خداييش اگر كمكهاي خانواده عيال و خانواده خودم نبود، ديگه به ملكوت واصل شده بودم و الان مراسم عزا رو زمين و عروسي با حوري تو اون دنيا برام برقرار بود. تو اين فرصت از همين تريبون!! استفاده كرده و جدا از همه اونها تشكر مي كنم. تنها نكته مثبت اين سگ دو زدنها اينه كه ديگه آقايون به تمام جد و آبا و اخلاف و اسلافشون قهقهه ميزنن كه بار ديگه از اين ناپرهيزيا بكنن. من واقعا فكر ميكنم كسايي كه بيشتر از يه بار ازدواج ميكنن، مشكل ذهني دارن و بخشي از حافظه دورشون رو كاملا از دست دادن. مثل همين شوكت كه ديدين آخرش هم بدبخت شد. در جريان مراسم، اتفاقات جالبي هم پيش اومد كه به تدريج براتون مينويسم، باشد كه چراغ راه آيندگان گردد!!!
۱ نظر:
الان مراسم عزا رو زمين و عروسي با حوري تو اون دنيا برام برقرار بود
---
خيلي باحال نوشته بودي
ارسال یک نظر