حس
بعد از چند سال، شب قدر با پدرم رفتم مسجد. نميدنم چه حسي باعث شد برم. من اصلا از اين تيپ عزاداريهاي همراه با ضجه و ناله خوشم نمياد. ولي امسال يه حسي منو با خودش كشوند و برد. شب بيست و يكم بود و حال و هواي شب قدر با شهادت مخلوط. نشستم تو مسجد و دعاي جوشن كبير رو گرفتم دستم. نميدونم چرا ولي همين كه شروع به خوندن كردم اشك تو چشام حلقه زد بطوري كه متن رو درست حسابي نميديدم. شايد به خاطر حال و هوا بود يا به خاطر احساس دلتنگي كه براي اين فضا داشتم. شايد هم يه حس تعريف پذير و عكس العمل مكانيكي و فيزيولوژيكي بدن به تحريكات بيروني بود! هر چي بود من خيلي باهاش راحت بودم و دوستش داشتم. با وجود اين تعريفهايي كه از قبل پيش خودم داشتم مثل اينكه آره اين دعاها همش نوشته علامه مجلسي، آخوند درباري دوره صفويه و نويسنده مطالبي مثل حليهالمتقينه و .... ولي باز با خوندن اين دعا احساس خوبي بهم دست ميداد. بعد از دعا هم چون به شدت خوابم ميومد منتظر سخراني و قرآن به سر گرفتن و باقي قضايا نشدم و اومدم خونه. همون جا تصميم گرفتم كه چند سال بعد دوباره برم مسجد! ا
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر