شنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۴

داستانك

اه اه خاك بر سرش چقدر اوشكوله فكر ميكنه از ناف پاريس اومده. واه اين مرده رو نگاه آخر جواده لباساش دارن به تنش زار مي‌زنن. چرا اين دختره انقدر به خودش ماليده حتما خرابه. اين زنه رو داشته باش باسنش اندازه تشت رختشوييه. پسره داره راه ميره انگار لامبادا ميرقصه حتما اواست. الهي اين آدماي بي‌شعور كه دارن بلند بلند مي‌خندن لالموني بگيرن. واي كه چقدر از اين پسر قرتيا بدم مياد.ا
همانطور كه راه ميرفت، با خودش زير لب غرغر ميكرد. يك لحظه سايه سنگيني روي سرش احساس كرد. هيولا به او نزديك مي‌شد. خواست فرياد بكشد اما ديگر دير شده بود. گنجشك كوچك، كرم خاكي را به دهان گرفت و با خود برد. ا

هیچ نظری موجود نیست: